در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک, اما
آیا باز میگردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
!* * * * * * * * * * *
در میان من و تو فاصله هاست
.گاه می اندیشم
,ـــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
!* * * * * * * * * * *
من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
.آه می بینم , می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
* * * * * * * * * * *
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
ـــ هیچ
.من چه دارم که سزاور تو؟
ـــ هیچ
.تو همه هستی من , هستی من
تو همه زندگی من هستی
.تو چه داری ؟
ـــ همه چیز
.تو چه کم داری؟
ـــ هیچ
.* * * * * * * * * *
گاه می اندیشم
,خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی, روی تو را
کاشکی می دیدم
.شانه بالا زدنت را
,ـــ بی قید ـــ
و تکان دادن دستت که
,ـــ مهم نیست زیاد ـــ
و تکان دادن سر را که
,ـــ عجیب! عاقبت مرد؟در دلم آرزوی آمدنت می میرد
رفته ای اینک, اما آیا
باز میگردی؟
چه تمنای محالی دارم
خنده ام می گیرد
!* * * * * * * * * * *
در میان من و تو فاصله هاست
.گاه می اندیشم
,ـــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری
!* * * * * * * * * * *
من در آئینه رخ خود دیدم
و به تو حق دادم
.آه می بینم , می بینم
تو به اندازه تنهایی من خوشبختی
من به اندازه زیبایی تو غمگینم
* * * * * * * * * * *
چه امید عبثی
من چه دارم که تو را در خور؟
ـــ هیچ
.من چه دارم که سزاور تو؟
ـــ هیچ
.تو همه هستی من , هستی من
تو همه زندگی من هستی
.تو چه داری ؟
ـــ همه چیز
.تو چه کم داری؟
ـــ هیچ
.* * * * * * * * * *
گاه می اندیشم
,خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟
آن زمان که خبر مرگ مرا
از کسی می شنوی, روی تو را
کاشکی می دیدم
.شانه بالا زدنت را
,ـــ بی قید ـــ
و تکان دادن دستت که
,ـــ مهم نیست زیاد ـــ
و تکان دادن سر را که
,ـــ عجیب! عاقبت مرد؟
ـــ افسوس
!ـــ کاشکی می دیدم
!* * * * * * * * * * *
من به خود می گویم
:"
چه کسی باور کرد"
جنگل جان مرا"
آتش عشق تو خاکستر کرد؟
ـــ افسوس
!ـــ کاشکی می دیدم
!* * * * * * * * * * *
من به خود می گویم
:"
چه کسی باور کرد"
جنگل جان مرا"
آتش عشق تو خاکستر کرد؟دوست عزیزم الهام
دل تنگ آسمان خیالی من پرشده از غم عشق
نمیدانم چه گشته بر سر بیچاره این دل
دل من طاقت غم را ندارد
دل من طاقت دوری ندارد
دل من عاشق است
عاشق عشق و محبت و صفا
عشق این دل پاک است مثل یک رنگین کمان
عاشق من عاشق رنگین کمان هفت رنگ!
پایان این دل پایان خوبی ندارد
دل من بی گناه است چرا خوبی ندارد
دل من مهر شده به نام هستی
دل من را نشکن مگر تو کیستی؟
دل من بی گناه و رنج اندوخته
گوشه ای نشسته و غم اندوخته
باشد باشد کاری بادل تو من ندارم
دل من عاشق است گناه ندارد!
می روم می روم من دگر طاقت خنجر ندارم من
دگر رنج عشق را کشیده ام من
خدا حافظ مارا به سلامت و تو را به دوستی
(نسترن دختر همسایه)
شکل , آرامش را تصویر کند .
نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاویری
بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهای آرام و کودکانی که در خاک
می دویدند , رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .
پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را
انتخاب کرد . اولی , تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و
آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود . در جای جایش می شد
ابرهای کوچک و سفید را دید , و اگر دقیق نگاه می کردند ، در
گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت , پنجره اش باز بود ،
دود از دودکش آن برمی خواست , که نشان می داد شام گرم و
نرمی آماده است .
تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود .
قله ها تیز و دندانه ای بود . آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای
تاریک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سیل آسا بود .
این تابلو هیچ با تابلو های دیگر ی که برای مسابقه فرستاده بودند ,
هماهنگی نداشت . اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در
بریدگی صخره ای شوم جوجه پرنده ای را می دید . آنجا , در میان
غرش وحشیانه طوفان گنجشکی ، آرام نشسته بود .
پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر
آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضیح داد :
آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سرو صدا , بی مشکل ،
بی کار سخت یافت می شود , چیزی است که می گذارد در میان
شرایط سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . این تنها معنای
حقیقی آرامش است .
سلام
دلم میخواد واسه دلم بنویسم.
اما همیشه مشکل داشتم از اینکه منظورم را برسونم
همیشه هر چی که گفتم همه چیز رو خراب کرده تا اینکه بهتر کنه
دیگه خسته شدم خسته شدم از این همه رفیق های نارفیق
تا اومدم به یکی بفهمونم که دوستت دارم
دیدم که دم از جدایی میزنه
تو این روزا دلم هوای همه چیز میکنه
هوای همه اونایی که دوستشون دارم ولی دوستم ندارن
چقدر سخته که یکی را دوست داشته باشی
اما اصلا بهت فکر نکنه
از بچگی از زمانی که اصلا نمی دونستم عاشقی چیه
یه دختر که فقط ۲ سال ازمن بزرگ تر بود
ابراز عشق کردو منو هوایی کرد
اما بعد از مدتی که فهمیدم عشق چیه گذاشت ورفت
تا اینکه فهمیدم از دواج کرده
از عشق و عاشقی بدم اومد تا اینکه دوباره تو دامش افتادم
وباز ازش نیش خوردم
حالا میفهمم که مقصر من بودم
مقصر بودم چون که صادق بودم
مقصر بودم چون که مهربون ونجیب بود
به قول دوستم عشق تو این دوره زمونه
یعنی خیانت یعنی نامردی یعنی بی وفایی
آخه چیکار کنم
نمیتونم خیانت کنم نمیتونم نامرد باشم
اول آشنائيمون يادت مياد گفتی به من دوستت دارم خيلی زياد
وقتی نيستی همه پنجره ها بسته می شن
تو سکوت خونمون قناری ها خسته می شن
روز واسم هفته می شه؛ هفته برام ماه می شه
نفسم به ياد تو يکی يکی آه ميشه
وقتی نيستی گلهای باغچه نگاهم می کنن
با زبون بسته محکوم به گناهم می کنن
گلها ميگن که با داشتن يه دنيا خاطره
چرا ديونگی کردی تو گذاشتی که بره
وقتی نيستی گل هستی خشک وبی رنگ می شه
نمی دونم که چه قدر دلم برات تنگ می شه
|
هنوز هم تلخ می نویسم ...
به گمانم هنوز هم تلخم ! براستی چرا اینگونه شده ام ؟ وقتی تنها می شوم حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود آشفته می شوم، نگران راحت بگویم تلخ می شوم مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست! می گفت چقدر در كنارت آرامش دارم دلم برای در کنار تو بودن تنگ شده ! برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر خوش بگذرانیم بخندی تا من هم کمی بخندم ...! می دانی از وقتی كه رفتی نخندیدم امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد چه متغیر شده ام این روزها وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم کاش هرگز تنها نبودم براستی چرا اینگونه شده ام ؟ چه بد كه تلخ می نویسم |
و من از این سكوت ، در هراسم ،
حس می كنم حتی جرات شكستن این سكوت را ندارم .
تمام طول روز ، كنار پنجره ی اتاقم می نشینم ، بی هیچ كلامی ،
و هیچ نمی یابم تا مرهمی بر اندوه دلم باشد ،
حتی قطره اشكی نیز ندارم تا آرامم كند .
امروز من وامانده ام ،
احساس می كنم این اتاق با دیوارهای بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،
گویی دیگر هیچ قدرتی ندارم ، درماندگی و خستگی امانم را بریده ،
و مرا تسلیم این پنجره ی بسته كرده است .
وقتی كه من تنها ، بی تو ، كنار دیوار اتاقم می ایستم ،
آیا تو می دانی دل من به یاد كدامین روزهاست
آیا تو می فهمی كه روزهای آبی ام ، رنگ دیگری به خود گرفته اند ؟
و آیا درك می كنی كه لحظه هایم ، چگونه در سكوت و دلتنگی سپری می شود ؟
حس می كنم اتاق می خواهد از درد تنهایی ام ، فرو بریزد ،
و مرا زیر این سكوت اندوهبار دفن كند .
می دانی ، بی تو دیوارهای این اتاق و پنجره های خاطراتم ، دلگیر است ،
می دانی ، وقتی قرار نیست تو بیایی ،
آرزو می كنم خورشید هرگز طلوع نكند ،
آرزو می كنم دیگر پرندگان آوازی نخوانند ،
و آرزو می كنم تمام شقایق ها پژمرده شوند .
غوطه ور در این سكوت هولناك با این افكار درهم و برهم ،
ناگاه ، احساس می كنم سالها از پی هم گذشته اند ،
و بعد از گذشت این سالها ، بوی كهنگی تمامی خاطراتم را پر كرده ،
اما هیچ كس ، تنهایی ام را درك نكرده است .
نمی دانم ، نمی دانم چه بگویم و چگونه بگویم ،
آیا من همچنان دلتنگ می مانم
آیا باز هم پنجره ی دلم رو به دیوار باز خواهد شد ؟
و آیا روزی غربت و تنهایی ام پایان خواهد یافت ؟
و باز هم نمی دانم ، نمی دانم
دیگر رویاهای زیبایم را به فراموشی سپرده ام ،
دیگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خیره مانده ،
و دیگر صدایم تنها با آوای غم جاریست .
ناگاه از هجوم اینهمه افكار پریشان ، بغضم می شكند ،
آرام آرام اشك از گونه هایم سرازیر می شود ،
و باز هم بیشتر تنهایی ام را حس می كنم ...
اما نه ،
چشمانم ، در سایه ی این تنهایی ها ، همچنان در انتظار است ،
و هنوز هم تا پرتو طلوعی دیگر ، منتظر توست تا باز آیی ،
آری ، باز آ ،
باز آ تا درد تنهایی ام را در تو فریاد کنم ،
باز آ و با باز آمدنت ، غوغای غمبار غروب و تنهایی را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبی كن
...
سراغ تو رو می گیرم از این پنجره ی خسته
از این خاطره ی کهنه از این آینه ی شکسته
سراغ تو رو می گیرم از احساس تر بارون
از آهنگ های قدیمی از این لحظه ی پریشون
سراغ تو رو می گیرم
بیا و مهربونی کن بگیر دست منو بازم
تا در پناه نگاهت دوباره دل رو ببازم
بیا و مهربونی کن بمون تو همیشه پیشم
که بی تو می زنه زخم یه دنیا تیشه به ریشم
تو آن حادثه ی خیسی که برده دل تگرگ رو
تو آن قصه ی لطیفی که بسته دهن برگ رو
تو آن ثانیه ی سرخی که ردت توی غروبه
بدون که حال منه خسته فقط وقتی تویی خوبه
بمون پیش دل تنگم تا عطر تو رو بگیره
بزار عاشق قدیمی تو اغوش تو بمیره
بیا روشنی شبهام بیا که تنهای تنهام
بمون با من تکیده که من فقط تو رو می خوام
هدیه ام را بپذیر
هدیه ام راز من است
راز یک عمر مهاجر بودن
راز بالی زخمی
راز یک قلب ز جنس شیشه
که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است
هدیه ام راز من است
باز هم شب شده است
دلم اینجا
وسط غربت و تنهایی ماتم زده دشت چراغونی شهر
پشت دروازه این شهر شلوغ، بی صدا میشكند
خرده هایش را باد تا ثریا برده
تكهای روی درخت، تكهای بر سر كوه
تكهای هم شاید، روی گلبرگ نسیم
و من اكنون اینجا منتظر خواهم ماند
شاید آن تكهی آخر، برسد باز به من!
سلام
اين شعراز یک دختر سمپادی به نام مهشید میباشد
که برای خواهرش سروده
وچون من از این شعر خوشم اومد
با کمی دست کاری تقدیمش میکنم به..............
چو آن غنچه ی لب گل افشان کنی
هزاره دلم را غزل خوان کنی
شکر ریزد از لعل پر گوهرت
اگر چه لبان را نمکدان کنی
تراود گلاب غزل از لبت
که قند سخن را دو چندان کنی
بچینم گل بوسه از لعل تو
مرا گر به یک بوسه مهمان کنی
تو آن نرگس مهر آفرینی چه خوب
چراغ معانی فروزان کنی
تو با آن سخن های شیرین خود
رطب را به بازار ارزان کنی
به پای تو مهدی جان افکند
که اینسان مرا غرق احسان کنی
می خواهم بگذرم،
تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم
ساختم و تو خراب کردی
و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی
اشک ریختم،
برای روزهایی که نیازمند بودن تو در کنارم بودم
برای خودم که چگونه غرق تو شدم
و به یاد آوردم،
خودم را که چگونه پر از تفکرات بزرگ بودم
خودم را که چگونه پرواز را دوست داشتم
و تو را ،که بالهای مرا شکستی،همچون قلبم
می خواهم بگذرم،
از تو،از عشق ویران کنندهء تو
از منی که ،با تو بوجود میامد
و چه غریب بود....................
من محکوم شدم به تنهایی.
کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به
دوردست ها...
آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...
تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود
که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار
این همه فاصله شوی...
شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی
قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...
نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...
همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم
کردم...
درست است ناعادلانه مجازاتم کردی...
و در کمال بی انصافی ونهایت دلبستگی مرا از خود راندی...
اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه
قلبم؟؟؟؟
وقتی که در یک روز آفتابی نزدیکای غروب مشغول پیمودن یک راه طولانی هستی
مشاهده میکنی که آسمان رنگش پریده و ابر ها از روی ناراحتی واندوه
ناگهان بغضشان میترکد وشروع به اشک ریختن میکنند![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
قطرات اشک به صورت پراکنده بر روی گونه لباس کفش وجاده میریزند
آنگاه خود را سریع به به نزدیکترین قله میرسانی و خودرا برای یک همدردی
یا یک نوع مشاوره آماده میکنی تازه بعد از چند دقیقه متوجه میشوی
که منشا این غم و اندوه به خاطر یک جدایی آن هم بوسیله خیانت میباشد
تازه میفهمی که این حالت وحرکات ابرها برایت آشناست
دراین لحظات سوزش جراحت یک زخم عمیق وکهنه
که درد آن را مدت ها پیش بوسیله گذشت زمان فراموش کرده بودی
شروع به سوزش میکند..............
بگذریم
دیگر قادر به گفتن ادامه داستان نیستم
شاید باریدن ابر ها از روی خیانت یا به بازی گرفتن احساساتشان باشد......
متاسفانه در دوره زمونه این رفتار ها زیاد به چشم میخوره
وقتی میخواهی با یکی رابطه دوستی بر قرار کنی
بعد از مدتی متوجه میشوی که یا احساساتت را به بازی گرفتن
یا این رابطه جز سر گرمی هیچ نبوده
شما چه فکر میکنید؟
بنام دل.....
خدا را بلبلان تنها مخوانید!
مرا هم یک نفس از خود بدانید!
هزاران قصه ی ناگفته دارم
غمم را بشنوید از خود مرانید
شما دانید و من کاین ناله از چیست،
چه درد است این که در هر سینه ای نیست؟
ندانم آنکه سرشار از غم عشق
جدایی را تحمل می کند کیست؟
مرا آن نازنین از یاد برده
به آغوش فراموشی سپرده
امیدم خفته، اندوهم شکفته
دلم مرده، تن و جانم فسرده
اگر من لاله ای بودم به باغی
نسیمی می گرفت از من سراغی
دریغا لاله ی این شوه زارم
ندارم همدمی جز درد و داغی!
دل من جام لبریز از صفا بود
از این دلها، از این دلها جدا بود
شکستندش به خود خواهی شکستند
خطا بود آن محبت ها خطا بود...........
خطا بود آن محبت ها خطا بود...........
خطا بود آن محبت ها خطا بود...........
امید وارم بعضی ها از روی خود خواهی
برای کسی قضاوت نکنند
عشق یعنی چی؟
عشق یعنی با غم الفت داشتن
سوختن بادرد نسبت داشتن
عشق در یک جمله یعنی انتظار
انتظار روز رجعت داشتن
عشق یعنی مستی و دیوانگی
عشق یعنی در جهان بیگانگی
عشق یعنی شب نخفتن تا سحر
عشق یعنی اشک حسرت ریختن
عشق عشق عشق
اخه هر چی بگم فایده نداره
اخه دیگه این چیزا هیچ جا پیدا نمیشه
به قول معروف میگن دیگه عشق کشک و دوقه
متاسفانه دروغ و نامردی جای عشق را گرفته وداره مانور میده
بگزریم امید وارم عشق جای خودشو پیدا کنه
در کل ممنونم از حضور سبزتان
گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی
باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید
گفتمش برروی کاغذعشق را تصویر کن
در بیابان بلا تصویری از سقا کشید
گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم
گریه کرد آهی کشید و زینب کبری کشید
با تشکر از همه ی دوستان
به علت دلایلی با شما عزیزان خدا حافظی میکنم
البته فقط برای ۲ ماه
پس بای تا ۲ ماه دیگه![]()
احساس اشک شـد و دل دوباره بی قرار واژه ها
دوبـاره زنـدگـی به رنگ مرگ شــد ستاره ای شکست وشبنمی چکید ورنگ برگ شــد
دوباره گم شدی میان لحظه ها دوباره بی تو دل شبیه سنگ شـد
دلـــی گــرفــت ستاره ای پر ازسکوت یک امید شد
دوباره حافظ از تو گفت و من؛ که علم بی خبر افتاد وعقل بی حس شد
مسافری رسید دلــی پر از نیاز سـرودن شد ستاره از تو گفت و دل
و سطـرهای دفتر من غرق با تو بودن شـد
کسی گریست زمین به زیر نگاه ستاره ...................![]()
![]()
میخوام بگم که میشه عاشقانه نوشت وپشت این حرف ها پنهان شد
اما چه فایده![]()
![]()
![]()
باید سعی کرد به جای پنهان شدن به حرفهایمان عمل کنیم
متاسفانه امروزه همه پشت همین حرف ها پنهان میشوند
وبا زندگی های افراد بازی میکنند![]()
حرف های عاشقانه زمانی زیباست که با عمل همراه باشد
سلام
قبل از هر چیز جا داره از همه کسانی که نسبت به من لطف
داشتن تشکر کنم
ومعذرت میخوام که این قدر دیر آپ کردم
از من می پرسند این نرگس کیه؟
نرگس یک اسمیه که از بچگی دوستش داشتم
وهمیشه هرجا ازعشق صحبت میشه من نرگس را انتخاب میکنم
نرگس من میشه گفت تا حالا جسم نداشت...... تاببینیم چی میشه
اینو نگفتم که فقط عشق من باید اسمش نرگس باشه بلکه .......
وتا حالا عا شق کسی نشدم بلکه باهمه دوست میباشم
اینو گفتم تا کسی خیال بد نکنه باز هم ممنون
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
![]()



