تبليغاتX
تقدیم به تندیس امید من نرگس
 

وقتی کسی رو دوس داری،حاضری جون فداش کنی

 

حاضری دنیارو بدی،فقط یه بار نیگاش کنی

 

به خاطرش داد بزنی،به خاطرش دروغ بگی

 

رو همه چی خط بکشی،حتّی رو برگ زندگی

 

وقتی کسی تو قلبته،حاضری دنیا بد بشه

 

فقط اونی که عشقته،عاشقی رو بلد باشه

 

قید تموم دنیارو به خاطرِ اون می زنی

 

خیلی چیزارو می شکنی ، تا دل اونو نشکنی

 

حاضری که بگذری از دوستای امروز و قدیم

 

امّا صداشو بشنوی ، شب از میون دوتا سیم

 

حاضری هر چی دوس نداشت ، به خاطرش رها کنی

 

حسابتو حسابی از ، مردم شهر جدا کنی

 

حاضری حرف قانون و ، ساده بذاری زیر پات

 

به حرف اون گوش کنی و به حرف قلب باوفات

 

وقتی بشینه به دلت ، از همه دنیا می گذری

 

تولّد دوبارته ، اسمشو وقتی می بری

 

حاضری جونت و بدی ، یه خار توی دساش نره

 

حتی یه ذرّه گرد وخاک تو معبد چشاش نره

 

حاضری مسخرت کنن ، تمام آدمای شهر

 

امّا نبینی اون باهات ، کرده واسه یه لحظه قهر

 

حاضری هر جا که بری ، به خاطرش گریه کنی

 

بگی که محتاجشی و ، به شونه هاش تکیه کنی

 

حاضری که به خاطر ، خواستن اون دیوونه شی

 

رو دست مجنون بزنی ، با غصه هاهمخونه شی

 

حاضری مردم همشون ، تو رو با دست نشون بدن

 

دیوونه های دوره گرد ، واسه تو دس ت بدن

 

حاضری اعتبارتو ، به خاطرش خراب کنن

 

کار تو به کسی بدن ، جات اونو انتخاب کنن

 

حاضری که بگذری از ، شهرت و اسم و آبروت

 

مهم نباشه که کسی ، نخواد بشینه روبروت

 

وقتی کسی تو قلبته ، یه چیزقیمتی داری

 

دیگه به چشمت نمی یاد ، اگر که ثروتی داری

 

حاضری هر چی بشنوی ، حتی اگه سرزنشه

 

به خاطر اون کسی که ، خیلی برات با ارزشه

 

حاضری هر روز سر اون ، با آدما دعوا کنی

 

غرورتو بشکنی و باز خودتو رسوا کنی

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

ـاما خيلي بد ميشه وقتي كه بعد از مدتي

عشقت تبديل به گرگ بشه به يك دشمن كثيف

خدا كنه كه اينجوري نشه

برات هميشه عشق باشه

+ نوشته شده در  پنجشنبه نوزدهم خرداد 1390ساعت 7:55  توسط مهدی   | 

گل گلایه

بهم گفتی که بارونی ، سوار ابر شب گردی

                                                          تمومه روز و شبهاتُ ، تو دشت و بیشه سر کردی

بهم گفتی نشد باشم ،کنارت ای گل ابی 

                                                           تو ای عشق پریشونم ، چقدر وقته که بی تابی

زدی حرفات و با خنده، نگفتی این دلش پیره

                                                           نگفتي با خودت شايد ،كه اون از غصه ميميره

بهت گفتم كه طاقت مُرد ،ديگه خواب از دلم رفته

                                                           نميدوني بدون تو ، تو اين صحرا چقدر سخته

تو اون بالا سواره ابر ، من اين پايين تو اتيشم

                                                             نگفتي من بدون تو ، يه روزي در به در ميشم

ببين بال و پرم رفته ،ديگه چي از دلم مونده

                                                               كه بازم عاشقم هستي ، شدي مهمونه ناخونده

دیگه تابم تمومه باز ، دلم مرده توی  چاهه

                                                                ببین با من چه کردی تو ، دو راهه اول راهه

ببین خورشید تو چشمات ، دیگه با من نمی خنده

                                                                 واسه عاشق شدن بازم ، به روم چشماشُ  می بنده 

بزن تیشه به این ریشه ، که از مرگه تو بیزارم

                                                                   بزن تا که بدونن من ، به عشق تو گرفتارم

 

                                                            شاعر و ترانه سرا :امید محمودی

+ نوشته شده در  سه شنبه دوم آذر 1389ساعت 9:44  توسط مهدی   | 

باز باران، بی طراوت، كو ترانه؟!

 سوگواری ست ،رنگ غصه ، خیسی غم ،

می خورد بر بام خانه ، طعم ماتم .

یاد می آرم كه غصه ، قصه را می كرد كابوس ،

 بوسه می زد بر دو چشمم گریه با لبهای خیسش

می دویدم، می دویدم ، توی جنگل های پوچی ،

 زیر باران مدیحه ، رو به خورشید ترانه ،رو به سوی شادكامی .

می دویدم ، می دویدم ، هر چه دیدم غم فزا بود ،

 غصه ها و گریه ها بود ،

بانگ شادی پس كجا بود؟

این كه می بارد به دنیا ، نیست باران ، نیست باران ،

 گریه ی فرشتگان است،

اشك می ریزند برایم.

می پریدم از سر غم ، می دویدم مثل مجنون ،

با دو پایی مانده بر ره

از كنار بركه ی خون.

باز باران ، بی كبوتر ، بوف شومی سایه گستر ،

 باز جادو ، باز وحشت ،

بی ترانه ، بی حقیقت ، كو ترانه؟! كو حقیقت؟!

هر چه دیدم زیر باران ، از عبث پر بود و از غم ،

لیك فهمیدم كه شادی

مرده او دیگر به دلها ،

 مرده در این سوگواری...

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام شهریور 1389ساعت 23:40  توسط مهدی   | 

نوز چشمانت با چشمانم عشق بازی می کند


شاید باور نکنی!!!


در تمام شعرهایم


احساست می کردم ... ودلم


این غم دان پر درد


این صندوقچه اسرارت


هوای تو را بارها می کرد


و من قول تو را برای فردا ، بارها به او می دادم


و او مانند یک بچه از برای دیدنت


مدت ها غروب آفتاب را نظاره می کرد و


هنگامه شب مرا به اغما می کشاند....


و من عاجز از گفتن چیزها و ندانسته ها


بارها او را تنبیه می کردم.....!!!


نمیدانستم تو آنقدر برایم با ارزش بودی


که هم جسمم و هم دلم را صدها بار به جان کندن کشاندم


این من!!!


نتوانست هیچگاه بگوید که چه دردی دارد.....


و در تمام لحظه ها اشک او را هم بر روی دیدگانش می دید


اما...         امروز آن باران بوی دیگری داشت...


در حوالی گلدان خالی دلم


و صدای آن از بس که دلم خالی بود می پیچید و

 

ساعتها صدای باران برایم تکرار دقایق بی سرانجام بود


آن درد.....درد دیدن و نگفتن کاش می مرد


اما اشکان او هم دیگر فایده ای ندارد



+ نوشته شده در  چهارشنبه یازدهم فروردین 1389ساعت 21:37  توسط مهدی   | 

سلام

 

سلام به تمام دوستانم که نسبت به من لطف دارند

 

خیلی وقته که این وبلاگ را دارم

 

واین وبلاگ را به عشق یکی به نام نرگس ساختم

 

که نمیدونم چرا بدون هیچ حرفی

 

و هیچ گونه توضیحی محو شد و رفت

 

هرکسی یه دلخوشی داره

 

که منم دلخوشیم این نرگس بود

 

و چند تا از دوستای مهربون و بامعرفت

 

همه دست به دست هم دادند ومنو تنها گذاشتند

 

نرگس که خبری ازش ندارم

 

ودیگر دوستان دست از وبلاگ نویسی کشیدند

 

و وبلاگ خودشان را حذف کردند

 

حالا هم من تصمیم دارم وبلاگم را حذف کنم

 

اما به خاطر این  دوستان مهربونم که باقی موندند 

 

ومنو همراهی کردند این کار برام سخت شده

 

وقت رفتنه

 

شاید بعد از عید بایک وبلاگ جدید بیام

 

با یک وبلاگ متفاوت

 

                فعلا خدا حافظ

+ نوشته شده در  سه شنبه هجدهم اسفند 1388ساعت 11:23  توسط مهدی   | 




شاید امشب بپذیرم که دگر

من ز یاد همه دنیا رفتم

مرگ هم نیز

از من به سرش یادی نیست

بادی نیست

شب هم آرام

پشت به من در خواب است

و من از چهره ی شب

زلف تاریک به یادم دارم



روز هایی که دویدم

سوی خورشید

و شب ها پی اختر

حاصل پای شکسته

در شبم شد فانوس

ــ ولی افسوس که فانوس شکست ...

 

                                                                از دوست خوبم هدیه

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم دی 1388ساعت 19:5  توسط مهدی   | 

نمی دانم امروز باز دلم هوای نوشتن کرده است نوشتن از زیباترین

لحظه ی زندگی؛ زیباترین لحظه ، لحظه ای است که ببینی در دل یک

کویری بی آب و علف جوانه ای سر از خاک بلندکرده و به خورشید

 و آسمان و ابرها سلام می کند زیباترین لحظه ،لحظه ای است

که صدای زوزه ی باد بر دل کوهسار می پیچد و گویی بُغضی

 راه گلویش را بسته است و خود را به کوهساری زند تا اشکانش

 جاری شود و از شرّ بُغض آزاد شود زیباترین لحظه ، لحظه ای است

 که در ناامید ترین لحظه ی زندگیت خورشید امید بر دلت بتابد

 و جوانه ی امید از دلت برویَد. زیباترین لحظه آن لحظه ای است

که حس کنی خدا در همین نزدکی هاست در سایه سار درختان

 سر به فلک کشیده ی کاج در میان گلهای رنگ رنگ باغچه در میان

صدای زوزه ی باد و رعد و برق آسمان و گریه ی ابر بر زمین خدا

 این منم ، گمشده در مه ، ستاره ای سرگردان در کهکشانی بی انتها 

 فرورفته در قعر اقیانوسی عمیق و تاریک. من گم شده ام ، من در

 دنیای متروک تنهایی خود که تاریک ترین شب ها و ابری ترین روزها

را دارد و باد  آوازغروب کوچه هایش را دلتنگ می نوازد گم شده ام.

 آری من گم شده ام اگر براستي خواستن توانستن بود

 محال نبود وصـال! و عاشقان که هميشهخواهانند ، مي تـوانـستند

 تنها نباشند و من هم میروم ای دوستان روزی غریبانه .

 بدین سان کم شود از جمعتان یک فرد دیوانه .بله یک شب

 شبی سرشار طعم آرزوهایم . شبی که آسمان سرگرم

 نم نم های بارانه . نمیدانم که آنگه بعد من اینجا چه خواهد شد.

و با این خاطرات من چه خواهد کرد این خانه . دریغا یاسمن ها

را چه حالی دست خواهد داد. و پیغام نبودم را که میگوید به پروانه .

 و میخوانند با هم ناگهان آواز تنهایی. کبوتر های بی لانه قناری های

بی دانه. و اینبار آخرین شعر مرا با خویش میخواند.

 کسی که منتظر هر روز توی ایوانه ...

+ نوشته شده در  جمعه بیست و نهم آبان 1388ساعت 8:17  توسط مهدی   | 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک, اما

آیا باز میگردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

* * * * * * * * * * *

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم ,

ـــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

* * * * * * * * * * *

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم.

آه می بینم , می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

* * * * * * * * * * *

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

ـــ هیچ.

من چه دارم که سزاور تو؟

ـــ هیچ.

تو همه هستی من , هستی من

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری ؟

ـــ همه چیز.

تو چه کم داری؟

ـــ هیچ.

* * * * * * * * * *

گاه می اندیشم ,

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی, روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را ,

ـــ بی قید ـــ

و تکان دادن دستت که ,

ـــ مهم نیست زیاد ـــ

و تکان دادن سر را که ,

ـــ عجیب! عاقبت مرد؟در دلم آرزوی آمدنت می میرد

رفته ای اینک, اما آیا

باز میگردی؟

چه تمنای محالی دارم

خنده ام می گیرد!

* * * * * * * * * * *

در میان من و تو فاصله هاست.

گاه می اندیشم ,

ـــ می توانی تو به لبخندی این فاصله را برداری!

* * * * * * * * * * *

من در آئینه رخ خود دیدم

و به تو حق دادم.

آه می بینم , می بینم

تو به اندازه تنهایی من خوشبختی

من به اندازه زیبایی تو غمگینم

* * * * * * * * * * *

چه امید عبثی

من چه دارم که تو را در خور؟

ـــ هیچ.

من چه دارم که سزاور تو؟

ـــ هیچ.

تو همه هستی من , هستی من

تو همه زندگی من هستی.

تو چه داری ؟

ـــ همه چیز.

تو چه کم داری؟

ـــ هیچ.

* * * * * * * * * *

گاه می اندیشم ,

خبر مرگ مرا با تو چه کس می گوید؟

آن زمان که خبر مرگ مرا

از کسی می شنوی, روی تو را

کاشکی می دیدم.

شانه بالا زدنت را ,

ـــ بی قید ـــ

و تکان دادن دستت که ,

ـــ مهم نیست زیاد ـــ

و تکان دادن سر را که ,

ـــ عجیب! عاقبت مرد؟

ـــ افسوس!

ـــ کاشکی می دیدم!

* * * * * * * * * * *

من به خود می گویم :

" چه کسی باور کرد

"جنگل جان مرا

" آتش عشق تو خاکستر کرد؟

 

ـــ افسوس!

ـــ کاشکی می دیدم!

* * * * * * * * * * *

من به خود می گویم :

" چه کسی باور کرد

"جنگل جان مرا

" آتش عشق تو خاکستر کرد؟

                                                     دوست عزیزم الهام

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 4:44  توسط مهدی   | 

دل تنگ آسمان خیالی من پرشده از غم عشق

 

نمیدانم چه گشته بر سر بیچاره این دل

 

دل من طاقت غم را ندارد

 

دل من طاقت دوری ندارد

 

دل من عاشق است

 

 عاشق عشق و محبت و صفا

 

عشق این دل پاک است مثل یک رنگین کمان

 

عاشق من عاشق رنگین کمان هفت رنگ!

 

پایان این دل پایان خوبی ندارد

 

دل من بی گناه است چرا خوبی ندارد

 

دل من مهر شده به نام هستی

 

دل من را نشکن مگر تو کیستی؟

 

دل من بی گناه و رنج اندوخته

 

گوشه ای نشسته و غم اندوخته

 

باشد باشد کاری بادل تو من ندارم

 

دل من عاشق است گناه ندارد!

 

می روم می روم من    دگر طاقت خنجر ندارم من

 

دگر رنج عشق را کشیده ام من

 

خدا حافظ مارا به سلامت و تو را به دوستی

 

                                (نسترن دختر همسایه)

+ نوشته شده در  سه شنبه سوم شهریور 1388ساعت 15:13  توسط مهدی   | 


پادشاهی جایزه بزرگی برای هنرمندی گذاشت که بتواند به بهترین

شکل , آرامش را تصویر کند .

نقاشان بسیاری آثار خود را به قصر فرستادند . آن تابلوها ، تصاویری

بودند از جنگل به هنگام غروب , رودهای آرام و کودکانی که در خاک

می دویدند , رنگین کمان در آسمان ، و قطرات شبنم برگلبرگ گل سرخ .

پادشاه تمام تابلوها را بررسی کرد , اما سرانجام فقط دو اثر را

انتخاب کرد . اولی , تصویر دریاچه آرامی بود که کوههای عظیم و

آسمان آبی را در خود منعکس کرده بود . در جای جایش می شد

ابرهای کوچک و سفید را دید , و اگر دقیق نگاه می کردند ، در

گوشه چپ دریاچه ، خانه کوچکی قرار داشت , پنجره اش باز بود ،

دود از دودکش آن برمی خواست , که نشان می داد شام گرم و

نرمی آماده است .

تصویر دوم هم کوهها را نمایش می داد . اما کوهها ناهموار بود .

قله ها تیز و دندانه ای بود . آسمان بالای کوهها بطور بیرحمانه ای

تاریک بود , و ابر ها آبستن آذرخش , تگرگ و باران سیل آسا بود .

این تابلو هیچ با تابلو های دیگر ی که برای مسابقه فرستاده بودند ,

هماهنگی نداشت . اما وقتی آدم با دقت به تابلو نگاه می کرد ، در

بریدگی صخره ای شوم جوجه پرنده ای را می دید . آنجا , در میان

غرش وحشیانه طوفان گنجشکی ، آرام نشسته بود .

پادشاه درباریان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده جایزه بهترین تصویر

آرامش ، تابلو دوم است . بعد توضیح داد :

آرامش آن چیزی نیست که در مکانی بی سرو صدا , بی مشکل ،

بی کار سخت یافت می شود , چیزی است که می گذارد در میان

شرایط سخت , آرامش در قلب ما حفظ شود . این تنها معنای

حقیقی آرامش است .

+ نوشته شده در  سه شنبه بیستم مرداد 1388ساعت 14:23  توسط مهدی   | 

سلام

دلم میخواد واسه دلم بنویسم.

 اما همیشه مشکل داشتم از اینکه منظورم را برسونم

همیشه هر چی که گفتم همه چیز رو خراب کرده تا اینکه بهتر کنه

دیگه خسته شدم خسته شدم از این همه رفیق های نارفیق

تا اومدم به یکی بفهمونم که دوستت دارم

 دیدم که دم از جدایی میزنه

تو این روزا دلم هوای همه چیز میکنه

هوای همه  اونایی که دوستشون دارم ولی دوستم ندارن

چقدر سخته که یکی را دوست داشته باشی

اما اصلا بهت فکر نکنه

از بچگی از زمانی که اصلا نمی دونستم عاشقی چیه

یه دختر که فقط ۲ سال ازمن بزرگ تر بود

ابراز عشق کردو منو هوایی  کرد

اما بعد از مدتی که فهمیدم عشق چیه گذاشت ورفت

 تا اینکه فهمیدم از دواج کرده

از عشق و عاشقی بدم اومد تا اینکه دوباره تو دامش افتادم

وباز ازش نیش خوردم

حالا میفهمم که مقصر من بودم

مقصر بودم چون که صادق بودم

مقصر بودم چون که مهربون ونجیب بود

به قول دوستم عشق تو این دوره زمونه

 یعنی خیانت یعنی نامردی یعنی بی وفایی

آخه چیکار کنم

نمیتونم خیانت کنم     نمیتونم نامرد باشم

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم خرداد 1388ساعت 20:22  توسط مهدی   | 

اول آشنائيمون يادت مياد           گفتی به من  دوستت دارم  خيلی زياد

 

وقتی نيستی همه پنجره ها  بسته  می شن

 

تو سکوت خونمون قناری ها خسته می شن

 

روز واسم هفته می شه؛ هفته برام ماه می شه

 

نفسم به ياد تو يکی يکی آه ميشه

 

وقتی نيستی گلهای باغچه نگاهم می کنن

 

با  زبون بسته محکوم به گناهم می کنن

 

گلها ميگن که با داشتن يه دنيا خاطره

 

چرا ديونگی کردی تو گذاشتی که بره

 

وقتی نيستی  گل هستی  خشک وبی رنگ می شه

 

نمی دونم که چه قدر دلم برات تنگ می شه

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت 10:48  توسط مهدی   | 

 

naroo.jpg

 
 
هنوز هم تلخ می نویسم ...

به گمانم هنوز هم تلخم !

براستی چرا اینگونه شده ام ؟

وقتی تنها می شوم

حرفم نمی آید، افکارم جمع نمی شود

آشفته می شوم، نگران

راحت بگویم

تلخ می شوم

 مثل قهوه ی تلخی که با یک لیوان شکر هم قابل خوردن نیست!

می گفت چقدر در كنارت آرامش دارم

 دلم برای در کنار تو بودن  تنگ شده !

برویم و تا چندی دور شویم از هیاهوی این شهر

خوش بگذرانیم

 بخندی تا من هم کمی بخندم ...!

می دانی از وقتی كه رفتی نخندیدم

امشب می نشینم و به حرفهایت فکر می کنم

باورم نمی شود همه ی اینها را خطاب به من زده باشد

چه متغیر شده ام این روزها

وقتی تنهایم عجیب احساس دوگانگی می کنم

کاش هرگز تنها نبودم

براستی چرا اینگونه شده ام ؟

چه بد كه تلخ می نویسم

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت 16:54  توسط مهدی   | 

Upgrade your email with 1000's of emoticon icons
  امروز سكوتی سنگین ، دلم را فرا گرفته

و من از این سكوت ، در هراسم ،

حس می كنم حتی جرات شكستن این سكوت را ندارم .

تمام طول روز ، كنار پنجره ی اتاقم می نشینم ، بی هیچ كلامی ،

و هیچ نمی یابم تا مرهمی بر اندوه دلم باشد ،

حتی قطره اشكی نیز ندارم تا آرامم كند .

امروز من وامانده ام ،

احساس می كنم این اتاق با دیوارهای بلندش ، حركت را از وجودم سلب كرده ،

گویی دیگر هیچ قدرتی ندارم ، درماندگی و خستگی امانم را بریده ،

و مرا تسلیم این پنجره ی بسته كرده است .

وقتی كه من تنها ، بی تو ، كنار دیوار اتاقم می ایستم ،

آیا تو می دانی دل من به یاد كدامین روزهاستUpgrade your email with 1000's of emoticon icons؟

آیا تو می فهمی كه روزهای آبی ام ، رنگ دیگری به خود گرفته اند ؟

و آیا درك می كنی كه لحظه هایم ، چگونه در سكوت و دلتنگی سپری می شود ؟

حس می كنم اتاق می خواهد از درد تنهایی ام ، فرو بریزد ،

و مرا زیر این سكوت اندوهبار دفن كند .

می دانی ، بی تو دیوارهای این اتاق و پنجره های خاطراتم ، دلگیر است ،

می دانی ، وقتی قرار نیست تو بیایی ،

آرزو می كنم خورشید هرگز طلوع نكند ،

آرزو می كنم دیگر پرندگان آوازی نخوانند ،

و آرزو می كنم تمام شقایق ها پژمرده شوند .

غوطه ور در این سكوت هولناك با این افكار درهم و برهم ،

ناگاه ، احساس می كنم سالها از پی هم گذشته اند ،

و بعد از گذشت این سالها ، بوی كهنگی تمامی خاطراتم را پر كرده ،

اما هیچ كس ، تنهایی ام را درك نكرده است .

نمی دانم ، نمی دانم چه بگویم و چگونه بگویم ،
آیا من همچنان دلتنگ می مانم Upgrade your email with 1000's of emoticon icons؟

آیا باز هم پنجره ی دلم رو به دیوار باز خواهد شد ؟

و آیا روزی غربت و تنهایی ام پایان خواهد یافت ؟

و باز هم نمی دانم ، نمی دانمUpgrade your email with 1000's of emoticon icons ....

دیگر رویاهای زیبایم را به فراموشی سپرده ام ،

دیگر نگاهم تنها بر خاطرات تلخ خیره مانده ،

و دیگر صدایم تنها با آوای غم جاریست .

ناگاه از هجوم اینهمه افكار پریشان ، بغضم می شكند ،

آرام آرام اشك از گونه هایم سرازیر می شود ،

و باز هم بیشتر تنهایی ام را حس می كنم ...

اما نه ،

چشمانم ، در سایه ی این تنهایی ها ، همچنان در انتظار است ،

و هنوز هم تا پرتو طلوعی دیگر ، منتظر توست تا باز آیی ،

آری ، باز آ ،

باز آ تا درد تنهایی ام را در تو فریاد کنم ،

باز آ و با باز آمدنت ، غوغای غمبار غروب و تنهایی را از دلم دور كن ،
و آسمان دلم را ، چون گذشته ، آبی كن Upgrade your email with 1000's of emoticon icons...
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت 11:4  توسط مهدی   | 

 

سراغ تو رو می گیرم از این پنجره ی خسته

 

از این خاطره ی کهنه از این آینه ی شکسته

 

سراغ تو رو می گیرم از احساس تر بارون

 

از آهنگ های قدیمی از این لحظه ی  پریشون

 

سراغ تو رو می گیرم

 

بیا و مهربونی کن بگیر دست منو بازم

 

تا در پناه نگاهت دوباره دل رو ببازم

 

بیا و مهربونی کن بمون تو همیشه پیشم

 

که بی تو می زنه زخم  یه دنیا تیشه به ریشم

 

تو آن حادثه ی خیسی که برده دل تگرگ رو

 

تو آن قصه ی لطیفی که بسته دهن برگ رو

 

تو آن ثانیه ی سرخی که ردت توی  غروبه

 

بدون که حال منه خسته فقط وقتی تویی خوبه

 

بمون پیش دل تنگم تا عطر تو رو بگیره

 

بزار عاشق قدیمی تو اغوش تو بمیره

 

بیا روشنی شبهام بیا که تنهای تنهام

 

بمون با من تکیده که من فقط تو رو می خوام

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت 11:2  توسط مهدی   | 

یک انسان!

هدیه ام را بپذیر

هدیه ام راز من است

راز یک عمر مهاجر بودن

راز بالی زخمی

راز یک قلب ز جنس شیشه

که به عمق نفرت زخم برداشته و مجروح است

هدیه ام راز من است

باز هم شب شده است

دلم اینجا

وسط غربت و تنهایی ماتم زده دشت چراغونی شهر

پشت دروازه‌ این شهر شلوغ، بی ‌صدا می‌شكند

خرده هایش را باد تا ثریا برده

تكه‌ای روی درخت، تكه‌ای بر سر كوه

تكه‌ای هم شاید، روی گلبرگ نسیم

و من اكنون اینجا منتظر خواهم ماند

شاید آن تكه‌ی آخر، برسد باز به من!

+ نوشته شده در  دوشنبه دوم دی 1387ساعت 14:6  توسط مهدی   | 

سلام

اين شعراز یک دختر سمپادی به نام مهشید میباشد

 که برای خواهرش سروده

وچون من از این شعر خوشم اومد

با کمی دست کاری  تقدیمش میکنم به..............

 

چو آن غنچه ی لب گل افشان کنی

                                                       هزاره دلم را غزل خوان کنی

شکر ریزد از لعل پر گوهرت

                                                       اگر چه لبان را نمکدان کنی

تراود گلاب غزل از لبت

                                                       که قند سخن را دو چندان کنی

بچینم گل بوسه از لعل تو 

                                                       مرا گر به یک بوسه مهمان کنی

تو آن نرگس مهر آفرینی چه خوب

                                                       چراغ معانی فروزان کنی

تو با آن سخن های شیرین خود

                                                        رطب را به بازار ارزان کنی

به پای تو مهدی جان افکند

                                                        که اینسان مرا غرق احسان کنی

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و پنجم آبان 1387ساعت 18:27  توسط مهدی   | 

می خواهم بگذرم،


بگذرم از هر آنچه که تو ندیدی و من احساس کردم


تو نشنیدی هر چند بار که من گفتم و تکرار کردم


ساختم و تو خراب کردی


و من چقدر تشنهء حرفهایی بودم که تو هرگز نزدی


اشک ریختم،


برای روزهایی که نیازمند بودن تو در کنارم بودم


برای خودم که چگونه غرق تو شدم


و به یاد آوردم،‌


خودم را که چگونه  پر از تفکرات بزرگ بودم


خودم را که چگونه  پرواز را دوست داشتم


و تو را ،که بالهای مرا شکستی،همچون قلبم


می خواهم بگذرم،


از تو،از عشق ویران کنندهء تو


از منی که ،با تو بوجود میامد


و چه غریب بود....................

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سی ام مهر 1387ساعت 18:46  توسط مهدی   | 

 من محکوم شدم به تنهایی.    

 کوله بارم را به دستم دادی و مرا از جزیره قلبت تبعید کردی به

دوردست ها...

آنقدر دور که هوای برگشتن به سرم نزند...

تو برای مجازات کسی که نمی دانست مرتکب کدامین گناه بود

که مجازاتی این چنین سنگین برایش رقم زد نیازی نبود وامدار

این همه فاصله شوی...

شایداین من بودم که نمی دانستم درآستان قصر پادشاهی

قلبت صادقانه دوست داشتن جرم است و گناهی بزرگ...

نترس...سرزنشت نمی کنم...نای برگشتن را هم ندارم ...

همان یک ذره نیرو و توانی را هم که داشتم خرج دلتنگی هایم

کردم...

درست است ناعادلانه مجازاتم کردی...

و در کمال بی انصافی ونهایت دلبستگی مرا از خود راندی...

اما آیا می دانستی هنوز هم تویی آن پادشاه کلبه حقیرانه

 قلبم؟؟؟؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مهر 1387ساعت 10:7  توسط مهدی   | 

نمی دانم چه بنویسم؟

وقتی که در یک روز آفتابی نزدیکای غروب مشغول پیمودن یک راه طولانی هستی

مشاهده میکنی که آسمان رنگش پریده و ابر ها از روی ناراحتی واندوه

 ناگهان بغضشان میترکد وشروع به اشک ریختن میکنند

قطرات اشک به صورت پراکنده بر روی گونه   لباس  کفش وجاده میریزند

آنگاه خود را سریع به به نزدیکترین قله  میرسانی و خودرا برای یک همدردی

یا یک نوع مشاوره آماده میکنی تازه بعد از چند دقیقه متوجه میشوی

که منشا این غم و اندوه به خاطر یک جدایی آن هم بوسیله خیانت میباشد

تازه میفهمی که این حالت وحرکات ابرها برایت آشناست

دراین لحظات سوزش جراحت یک زخم عمیق وکهنه

 که درد آن را مدت ها پیش بوسیله گذشت زمان فراموش کرده بودی

شروع به سوزش میکند..............

بگذریم

دیگر قادر به گفتن ادامه داستان نیستم

شاید باریدن ابر ها از روی خیانت یا  به بازی گرفتن احساساتشان باشد......

متاسفانه در دوره زمونه این رفتار ها زیاد به چشم میخوره

وقتی میخواهی با یکی رابطه دوستی بر قرار کنی

بعد از مدتی متوجه میشوی که یا احساساتت را به بازی گرفتن

یا این رابطه جز سر گرمی هیچ نبوده

شما چه فکر میکنید؟

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام مرداد 1387ساعت 20:5  توسط مهدی   | 

بنام دل.....

خدا را بلبلان تنها مخوانید!

مرا هم یک نفس از خود بدانید!

هزاران قصه ی ناگفته دارم

غمم را بشنوید از خود مرانید

شما دانید و من کاین ناله از چیست،

چه درد است این که در هر سینه ای نیست؟

ندانم آنکه سرشار از غم عشق

جدایی را تحمل می کند کیست؟

مرا آن نازنین از یاد برده

به آغوش فراموشی سپرده

امیدم خفته، اندوهم شکفته

دلم مرده، تن و جانم فسرده

اگر من لاله ای بودم به باغی

نسیمی می گرفت از من سراغی

دریغا لاله ی این شوه زارم

ندارم همدمی جز درد و داغی!

دل من جام لبریز از صفا بود

از این دلها، از این دلها جدا بود

شکستندش به خود خواهی شکستند

خطا بود آن محبت ها خطا بود...........

خطا بود آن محبت ها خطا بود...........

خطا بود آن محبت ها خطا بود...........

امید وارم بعضی ها از روی خود خواهی

 برای کسی قضاوت نکنند

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم تیر 1387ساعت 11:21  توسط مهدی   | 

   عشق یعنی چی؟

  عشق یعنی با غم الفت داشتن

     سوختن بادرد نسبت داشتن

 عشق در یک جمله یعنی انتظار

 انتظار روز رجعت داشتن

  عشق یعنی مستی و دیوانگی

 عشق یعنی در جهان بیگانگی

     عشق یعنی  شب نخفتن تا سحر

     عشق یعنی اشک حسرت ریختن

عشق   عشق   عشق

اخه هر چی بگم  فایده نداره

اخه دیگه این چیزا هیچ جا پیدا نمیشه

به قول معروف   میگن دیگه عشق کشک و دوقه

متاسفانه دروغ و نامردی جای عشق را گرفته وداره مانور میده

بگزریم امید وارم عشق جای خودشو پیدا کنه

در کل ممنونم از حضور سبزتان

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387ساعت 17:8  توسط مهدی   | 

 

yahoseen.gif

a434022ac0.gif

گفتمش نقاش را نقشی بکش از زندگی

 

                                    باقلم نقش حبابی بر لب دریا کشید

 

گفتمش برروی کاغذعشق را تصویر کن

 

                                  در بیابان بلا تصویری از سقا  کشید

 

              گفتمش سختی و درد و آه گشته حاصلم

 

            گریه کرد‌‌‌‌ آهی کشید و زینب کبری کشید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم دی 1386ساعت 17:13  توسط مهدی   | 

با تشکر از همه ی دوستان

به علت دلایلی با شما عزیزان خدا حافظی  میکنم

البته فقط برای ۲ ماه

پس بای  تا   ۲ ماه دیگه

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم آبان 1386ساعت 12:48  توسط مهدی  

 

احساس اشک شـد و دل دوباره بی قرار واژه ها

دوبـاره زنـدگـی به رنگ مرگ شــد ستاره ای شکست وشبنمی چکید ورنگ برگ شــد

دوباره گم شدی میان لحظه ها دوباره بی تو دل شبیه سنگ شـد

 دلـــی گــرفــت ستاره ای پر ازسکوت یک امید شد

 دوباره حافظ از تو گفت و من؛ که علم بی خبر افتاد وعقل بی حس شد

 مسافری رسید دلــی پر از نیاز سـرودن شد ستاره از تو گفت و دل

و سطـرهای دفتر من غرق با تو بودن شـد

 کسی گریست زمین به زیر نگاه ستاره ...................

میخوام بگم که میشه عاشقانه نوشت وپشت این حرف ها پنهان شد

 اما    چه فایده

باید سعی کرد  به جای پنهان شدن به حرفهایمان عمل کنیم

متاسفانه امروزه  همه پشت همین حرف ها پنهان میشوند

وبا زندگی های افراد بازی میکنند

حرف های عاشقانه زمانی زیباست که با عمل همراه باشد

+ نوشته شده در  شنبه دهم شهریور 1386ساعت 10:29  توسط مهدی   | 

 

سلام

قبل  از هر  چیز جا  داره  از همه  کسانی  که  نسبت به من لطف

 داشتن  تشکر  کنم

ومعذرت  میخوام  که  این  قدر   دیر  آپ  کردم

 

از من می پرسند  این نرگس کیه؟

 

نرگس یک  اسمیه که از بچگی دوستش داشتم

وهمیشه هرجا ازعشق صحبت میشه من نرگس را انتخاب میکنم

نرگس من  میشه گفت تا حالا جسم نداشت...... تاببینیم چی میشه

اینو نگفتم که فقط عشق من باید اسمش نرگس باشه بلکه  .......

وتا حالا عا شق کسی نشدم بلکه  باهمه دوست میباشم

اینو گفتم تا کسی خیال بد نکنه   باز هم ممنون

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم مرداد 1386ساعت 19:52  توسط مهدی  

                         سلام به همه دوست داران من     مخصوصا ..........

راستش من وقتی می خاستم اپ کنم نمی دونستم  چی بنویسم اما ........

بهتره  رک بگم   که امروز تولدمه و         تولدم مبارک 

امروز   یعنی در تاریخ   ۳۱/۴  متولد شدم   حقا  که تولدم مبارک

خلاصه نمی دونم دیگه    تولدم مبارک

راستی یه بار جمع نشین جلوی خونمون  من صور بده نیستم

اما اگر کادو اوردید اشکالی نداره قدمتون رو چشمام   تولدم مبارک

 یالا دیگه////       چرا ایستادی برو کادوتو بیار   بدو     بدو    یالا دیگهتولدم مبارک

چرا زرد کردین شوخی کردم

من به یه تبریک خوشک و خالی هم راضی هستم  ...تولدم مبارک

شاد باشید .............................  موفق باشید تولدم مبارک

+ نوشته شده در  یکشنبه سی و یکم تیر 1386ساعت 11:48  توسط مهدی   | 

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم تیر 1386ساعت 20:6  توسط مهدی   | 

تاکه بودیم نبودیم کسی

                                      کشت ماراغم بی هم نفسی

تا که رفتیم همه یار شدند

                                     خفته ایم و همه بیدار شدند 

قدرآیینه بدانیم چوهست

                                  نه درآن وقت که افتادوشکست             

+ نوشته شده در  چهارشنبه سیزدهم تیر 1386ساعت 19:39  توسط مهدی   | 

این دفه حرفی برای گفتن ندارم   به دلایلی خاص

اما چون به من اصرار می کنن که وبتو آپ کن منم اپ کردم

راستی این عکس  نشون دهنده اینه که بعضی ها بی دلیل می خواهند

گلی را که نشانه مهرومحبته  به دار بکشن و من این عکس و گذاشتم تا

بفهمند این کاره  زشتیه وبگم :

 نکن نکن نکن نکن نکن نکن نکن نکن نکن نکن نکن نکن

//////////////////////////////////////////////////////////////////////////////////

+ نوشته شده در  جمعه بیست و پنجم خرداد 1386ساعت 18:50  توسط مهدی   |